May 08

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 929 U.S.A.

929 copy

گفتگوي بي پرده “سيامك افشار” در باره اعتياد

از نجات خودم تا نجات معتادان

متأسفانه بايد گفت كه اعتياد هنوز يك مشكل بزرگ اجتماعي است كه زندگي انسان ها را تهديد مي كند و به هر جا كه قدم گذارد سبب از هم پاشيده شدن روابط مي گردد.
”‌زيگموند فرويد“‌ روانشناس معروف مي گويد، انسان ها بيشتر مواقع در شرايطي قرار مي گيرند كه يك طرف آنها خواهش ها و تمايلات دروني قرار دارد و در طرف ديگرشان اعتقادات فرهنگي – اجتماعي و قانوني واقع شده است. در انتخاب مردد مي مانند و بيشتر مواقع به سوي خواهش هاي دروني كشيده مي شوند كه اصل لذت است و در نتيجه اصل اعتقادات رها مي شود. رها شدن اصل اعتقادات نيز با ضرر و زيان هايي همراه است كه انسان را به بيراهه مي كشاند و تا مرز نابودي پيش مي برد.
حال چگونه بايد با اين درد بزرگ اجتماعي مبارزه كرد تا نوجوانان، جوانان و حتي بزرگسالان از دام اعتياد رهايي يابند و به سوي آينده اي درخشان گام بردارند؟ ‌ ‌
براي رسيدن به چنين هدفي، بهترين راه مراجعه به كساني است كه شجاعانه و با اراده اي پولادين خود را از دام اعتياد نجات داده اند تا زندگي به روي آنها لبخند بزند. يكي از اين شجاعان ‌سيامك افشار‌ است كه ايرانيان داخل و خارج كشور كم و بيش با او آشنايي دارند. او نه تنها خود را از دام اعتياد نجات داد بلكه مؤسسه اي با نام ‌بنياد تولدي ديگر‌ برپا ساخت تا به ياري معتادان در هر سن و مكاني برود و آنان را از دام هيولاي اعتياد نجات دهد.
زندگي نامه سيامك افشار كه امروزه به عنوان چهره اي موفق و مصمم در لس آنجلس فعاليت مي كند، بهترين درس و آينه يك زندگي پرتلاطم است كه در آن فراز و نشيب ها را به درستي مي توان يافت.
سيامك افشار يكي از دونده هاي مارتن است كه تا كنون 76‌ مسابقه را پشت سر گذاشته است .
سيامك افشار هم اكنون با چهره اي كه تجربه هاي فراواني پشت آن موج مي زند، روبروي من نشسته و از وي مي پرسم:
‌‌چگونه شروع كردي؟
-با آبجو شروع كردم. دوازده سالم بود بعد با حشيش ادامه دادم و دنبالش مواد هاي ديگر كه مقدارش مرتب در حال رشد بود.
‌‌مي پرسم چرا معتاد شدي؟
– چون احساس كوچكي مي كردم. نمي دانم چرا از اول احساس مي كردم با ديگران متفاوتم و بچه اي قوي نيستم. آن زمان بچه تهران ويلا بودم و با بچه هاي محل فوتبال بازي مي كرديم ،يكي از همين بچه ها داريوش اقبالي بود كه بعدازظهرها در پارك تهران ويلا دور هم جمع مي شديم و داريوش با گيتار اردشير مي خواند . يك بچه محل ديگر هم به اسم فرهاد طوطي با داريوش مي خواند. بساط هم روبراه بود و ترياك مي كشيديم. آن موقع چهارده سالم بود. هفده سالم كه شد با هروئين شروع كردم و چون ديدم وضعم وخيم شده براي ترك به بيمارستان معتادان ونك رفتم و بعد از مدتي فكر كردم پاك شده ام. اما محفل هاي دوستانه دومرتبه مرا به سوي سيگار كشاند و بعد هم، مشروب، حشيش و هروئين به دنبالش آمد. به خاطر اعتياد سه بار در ششم نهايي رفوزه شدم. پدر و مادرم كه عاجز شده بودند براي آنكه از دوستان معتادم دور شوم مرا به آمريكا فرستادند. غافل از اينكه من بيماري اعتياد را هم با خود به آمريكا آورده بودم. آن موقع بيست سالم بود.
‌ ‌در آمريكا تا بيست و هشت سالگي به اعتيادم ادامه دادم و هشت بار به خاطر مواد مخدر زنداني شدم، چون كاري نبود كه براي تهيه هروئين انجام ندهم. براي تهيه هروئين به گنگ ها هم پيوستم و هر بار هم گرفتار مي شدم. نزديك به ده ماه در داون تاون كارتن خواب شده بودم و شپش از سر و كولم بالا مي رفت و با التماس از يك داروخانه مواد ضد شپش گرفتم. تمام وسائلم يك پاكت خريد كاغذي بود كه دو سه لباس زير كهنه در آن بود. هرچه پول با بدبختي تهيه مي كردم خرج مواد مي شد.چند بار هم Over Dose‌‌ ‌‌شدم كه اگر عمو ”فريدون“ و دوستم ”باب“ نبودند، مرده بودم.
مرگ زود رس عمو فريدون و دوستم باب به خاطر مصرف هروئين براي من ضربه اي بود كه مرا به فكر انداخت. چون قبلا باب پيش از فوتش مرا به يك جلسه دوازده گانه براي ترك اعتياد برده بود، به فكر آنجا افتادم. در آنجا هم با فردي به نام ”فرهاد“ آشنا شدم كه ده ماه از پاكي او مي گذشت و به من كمك كرد . او قبول كرد مسئوليت مرا بپذيرد و راهنماي من بشود. در نتيجه نه ماه در بازپروري Pacifica House‌‌ ماندم و به عمق اعتياد پي بردم. تازه فهميدم كه يك بيمار هستم و رفتارهاي حيواني و ناسالم من به خاطر اعتياد است. بنابراين تصميم گرفتم مبارزه كنم و خودم را پاك كنم. چون فهميده بودم من ذاتاً آدم بدي نيستم و اعتياد مرا بد كرده است.
بعد از دو سال كه پاك شدم در يك كلينيك در ” منهتن بيچ“ كار كردم و رئيس كلينيك به من پيشنهاد كرد كه دانشگاه بروم و مدرك مشاور اعتياد را بگيرم تا به ديگران كمك كنم. من اين مدرك را در سال 1988 ‌‌گرفتم و در بيمارستان هاي معتادان مشغول به كار روان درماني معتادان شدم. سه سال بعد هم با تشويق پدرم (عنايت افشار) كه در آن زمان در قيد حيات بود در راديو صداي ايران در برنامه خانه و خانواده در كنار دوست خوبم خانم ”پروين صادقي“ تجربه هاي ترك اعتياد را با شنوندگان در ميان گذاشتم كه بيست سال اين برنامه ادامه داشت. علاوه بر آن در بيش از ده تلويزيون فارسي زبان هم برنامه هايي در زمينه ترك اعتياد داشتم از جمله تلويزيون پارس، تايم تي وي، تلويزيون ايران ”حميد شب خيز“ و انديشه و اكنون هم با تلويزيون عصر امروز همكاري دارم كه برنامه ام جمعه ها ساعت يك بعد از ظهر شروع مي شود.
‌ ‌در طول 32‌سالي كه از پاكي من مي گذرد توانستم سازمان بهبودي ايرانيان ‌IRC‌ را تاسيس كنم كه افراد انساني چون دكتر ”انوشيروان“، دكتر ”سايان“، دكتر ”شمسيان“، دكتر ”فرهاد همدم“ و همسرشان خانم ”فلوريدا“، ”جمشيد جوان“ و در پايان ”داريوش اقبالي“ با من همكاري مي كردند كه از تمامي آنها سپاسگزارم.
‌در اينجا از سيامك افشار درباره زندگي خانوادگي او مي پرسم .
مي گويد:
– يكي از ميوه هاي بهبودي يا پاكي من دخترم است. يازده سال از پاكي ام مي گذشت كه ازدواج كردم و ثمره آن همين دختر است كه خداوند او را به من هديه كرد. اسمش ”دنيلا“- ”پروين“ است و امروز نوزده ساله است. او دختر زرنگ و با پشتكاري است. هم در دانشگاه درس مي خواند و هم كار مي كند.
‌‌يك سئوال ديگر به ذهنم مي رسد و درباره فعاليت هاي امروز سيامك افشار مي پرسم. مي گويد:
– تا يازده سال پيش در سيزده مركز بازپروري متفاوت به عنوان مشاور اعتياد كار مي كردم و بعد از آن مركز ” تولدي ديگر“ را با پيشنهاد پدر گرامي ام در ارواين بنيانگذاري كردم و همچنان در آن به فعاليت مشغولم. البته اين مركز تنها براي معتادان نيست بلكه خانواده آنها نيز در كنار عزيزان معتاد خود برنامه هاي مركز را دنبال مي كنند تا با كمك يكديگر از دردها آگاهي يافته و با زدودن آنها به سراغ ترك اعتياد روند. چون محبت و دوستي است كه دردها را درمان مي كند نه اعتياد به سيگار، مشروب، حشيش، هروئين، ترياك و ماري جوانا. مركز ما تنها مركزي است كه مي گويد سيگار را هم بايد كنار گذاشت.
در مركز تولدي ديگر به معتادان و خانواده هاي آنها گفته مي شود كه اعتياد يك بيماري خانوادگي است و خانواده مشتركاً بايد در رفع آن بكوشند. به همين خاطر در جلسات 12 ‌گانه، پيام به معتادان و اعضاي خانواده اين است كه همه با هم بيمار شده ايم و احتياج به كمك داريم و در كنار يكديگر هم بايد آن را درمان كنيم و پاك شويم تا بهبودي يابيم.
‌‌وقتي مي بينم سيامك افشار با صداقت، پشتكار و اميد فراوان بسياري از ناگفته هاي اعتياد و ترك آن را كه بسيار مهم است گفته، دست او را مي فشارم و تا ديدار بعدي با او خداحافظي مي كنم.
اگر نياز داريد درباره خودتان يا يكي از اعضاي خانواده با سيامك افشار گفتگوي داشته باشيد، مي توانيد با شماره وي تماس حاصل فرمائيد

May 01

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 928 U.S.A.

928
غوغاي ”آرمين“
در موسيقي ملت ها به ويژه در موسيقي پاپ، چهره هايي آمدند و رفتند كه نامشان جاويدان ماند و عده اي تلاش كردند تا راهشان را ادامه دهند كه موفقيت يا عدم موفقيتشان بستگي به قدم هايي داشت كه در اين راه برمي داشتند. قدم هايي كه اگر با جنس صدا و استعداد دروني همراه نمي شد، هرگز به موفقيت نمي انجاميد.
”ويگن“ سلطان جاز ايران نيز كه ديده از جهان فروبست و دل پير و جوان را به اندوه نشاند، از جمله چهره هايي بود كه بايد به راهش ادامه داده مي شد، تا قرعه به نام جوان چهارده ساله اي افتاد كه عاشق موسيقي و خواندن بود و توانست در اين راه موفق شود. در نارمك تهران متولد شده بود و بچه هاي محل او را مي شناختند. اما زماني نامش همه گير شد كه شروع به خواندن ترانه هاي ويگن كرد. چون به او گفته بودند كه شبيه به ويگن مي خواند. خودش مي گويد:
از كوچكي عشق به خواندن داشتم و با بچه هاي محل به هنگام تفريح و گردش براي خودمان برنامه اجرا مي كرديم و همين باعث شد تا زماني كه چهارده سال داشتم و در دبيرستاني در محله مان درس مي خواندم يك بند تشكيل دهيم. اين بند با اجراي برنامه در دبيرستان كار خود را آغاز كرد ولي خيلي زود پولساز شديم. چون براي مهماني ها و جشن هاي خانوادگي ما را دعوت مي كردند و ما هم با عشق برنامه اجرا مي كرديم. من مي خواندم و بقيه هر كدام سازي مي نواختند. چون در ايران محدوديت براي موسيقي در نظر گرفته شده بود، شانس هم با ما ياري كرده بود و به هر جا كه جشن بود دعوت مي شديم.
در يكي از مهماني ها كه در منطقه مجيديه بود، آقايي كه اتفاقاً خواننده بود، به سراغ من آمد و گفت ”جوان ، ميداني چقدر شبيه به ويگن مي خواني؟“
اين جمله با توجه به اينكه ويگن يكي از خوانندگان مورد علاقه من بود، چنان در من اثر كرد كه وقتي به خانه رفتم فوراً وسايل ضبط صدا را آماده كردم و به حمام خانه رفتم و يكي از ترانه هاي ويگن را خواندم و به آن گوش دادم و متوجه شدم كه حرف آن آقا درست بوده است.
از آن به بعد بيشتر ترانه هاي ويگن را اجرا مي كردم و هر جا هم كه مي رفتيم از ما استقبال مي شد. خلاصه اينكه از چهارده سالگي از راه خوانندگي پولساز شدم. به همين دليل بعد از ديپلم تحصيل را رها كردم. آن زمان در يك شركت توليدي، مسئوليت قسمتي را هم داشتم كه كارش توليد سوسيس و كالباس بود كه آن را هم رها كردم. به همين خاطر وقتي به آمريكا آمدم، يك رستوران باز كردم تا با آقاي ”احمد مسعود“ آشنا شدم. وقتي درخواست كردم در ”كاباره تهران“ بخوانم، احمد مسعود مردد بود و به من اطمينان نداشت. گفت اگر بد خواندي و خراب كردي بايد خسارت بدهي. قبول كردم و در سال 2011‌ اولين برنامه ام را در كنار ”شيلا“ و ”مايكل“ در يك روز جمعه شروع كردم. همه فكر كردند من پسر ويگن هستم! شباهت چهره و صدا، اين شبهه را بوجود آورده بود. به هر حال برنامه به خوبي پايان يافت و احمد مسعود شادان و خندان در حاليكه دستهايش را به هم مي ماليد به من نزديك شد و گفت: هفته آينده هم هستي و جايي قول نده…
بدين ترتيب پاي من به ميان خواننده هاي لس آنجلسي باز شد كه با عكس العمل هاي موافق و مخالف همراه بود ولي من راه خود را ادامه دادم و همچنان هم ادامه مي دهم.
من دو سال در كاباره تهران خواندم و در اين مدت احمد مسعود راهگشاي من بود و از او خيلي چيزها آموختم كه در همينجا صميمانه از او تشكر مي كنم.
”كوجي زادوري“ هم به من كمك فراوان كرد. ما دوستي صميمانه اي داريم و همواره از او تشكر مي كنم.
اولين آلبوم خودم را كه به نام ”رقص“ توسط شركت ترانه در سال 2013‌ پخش كردم، ”ژاكلين“ هنرمند عزيز و دختر ويگن، كمك فراواني در تهيه آهنگ ها و اشعار به من كرد كه صميمانه از او سپاسگزاري مي كنم.
گرچه من شش سال پيش وارد آمريكا شدم، اما در اين مدت به موفقيت هاي زيادي دست يافتم. دومين آلبوم در راه است. در اين مدت كنسرت هاي زيادي در آمريكا، كانادا، ارمنستان و اروپا گذاشتم كه خبر آنها روي فيسبوك من Arminsinger Makarian‌ با پوسترهاي مربوط به كنسرت ها آمده است.
‌”نهم ماه مي“ نيز كنسرت بزرگ و مستقلي در ”ويلشر ايبل تياتر“ دارم كه همزماني با روز مادر دارد و آهنگ هاي جديد خودم را با ترانه هاي بازسازي شده ي زنده ياد ويگن مي خوانم.
از آرمين درباره خوانندگان مورد علاقه اش مي پرسم. مي گويد: من تمام خواننده ها را دوست دارم و براي غول هاي موسيقي پاپ ايران و پيشكسوتان مانند ويگن، ابي، داريوش، مارتيك، اندي، معين و بقيه ارزشي فراوان قائلم و بايد بگويم كه الگوي خوانندگي من ويگن و الگوي اخلاقي من اندي است.
از آرمين درباره عشق و ازدواج سوال مي كنم. مي گويد: متاهل هستم و اولين و آخرين عشقم را در يكي از برنامه هايي كه در تهران داشتم انتخاب كردم. همسرم ”آنيكا“ نام دارد. او را هنگام اجراي برنامه در عروسي خواهرش ملاقات كردم و از همان لحظه اول يك دل نه بلكه صد دل عاشق هم شديم. با هم با عشق زندگي مي كنيم.
مي پرسم ميانه همسرت با موسيقي چگونه است؟ مي گويد: اگر خوب نبود با من ازدواج نمي كرد. ولي او در كار بيمه است و به كارش هم با عشق ادامه مي دهد.
وقتي حرف آخر را مي خواهم از زبان آرمين بشنوم، مي گويد:
بايد بگويم كه موسيقي ايراني به ويژه موسيقي پاپ، مديون هنرمنداني است كه در لس آنجلس زندگي مي كنند، در حاليكه متاسفانه در ايران عده اي كه آمده اند و پا جا پاي آنها گذاشته اند، همه را به عنوان خواننده هاي لس آنجلسي مي شناسند كه دور از انصاف است.
با آرزوي موفقيت بيشتر براي آرمين از او خداحافظي مي كنم.

Apr 24

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 927 U.S.A.

Hillary Clinton

”هيلاري كلينتون“ رياست جمهور آمريكا
راي هر يك از ما مي‌تواند سرنوشت ساز باشد
شهبد نوري
• هيلاري كلينتون براي دومين بار پس از سال 2008 نامزد رياست جمهوري ايالات متحده آمريكا شد. اعلام نامزدي او نه در يك گردهمايي حزب دمكرات، بلكه از طريق شبكه اجتماعي توييتر و پخش نواري ويديويي در اينترنت صورت گرفت.‌
”هيلاري رادام كلينتون“ Hillary Rodham Clinton‌ زاده 26 اكتبر 1947 در ايالت ”ايلينوي“، وزير سابق امور خارجه» آمريكا در كابينه اول باراك اوباما و همسر بيل كلينتون، چهل و دومين رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا و بانوي اول ايالات متحده از سالهاي 1993 تا 2001 بوده‌است.‌
او از سوي مجله» فوربس به عنوان پنجمين زن قدرتمند جهان در سال 2012 انتخاب شد. وي از اعضاي ميانه‌روي حزب دموكرات ايالات متحده آمريكا است.‌
‌‌وي در روز يكشنبه (12 آوريل) نامزدي خود را براي انتخابات رياست جمهوري آمريكا در سال 2016 اعلام كرد. پيام كلينتون از طريق توييتر و نواري ويديويي در اينترنت منتشر شد.‌
اين دومين بار است كه هيلاري كلينتون نامزد اين مقام مي‌شود. او نخستين بار در انتخابات مقدماتي سال 2008 در برابر رقيب آن زمان خود باراك اوباما شكست خورد و ناكام ماند.‌‌
هيلاري فرزند نخست ”دروتي“ و ”هيو رادام“ بود. هيلاري و برادرانش ”توني“ و ”هيو“ در بريج پارك در حومه شهر شيكاگو در ايالت ايلينوي رشد يافت.‌‌
بعد از پايان تحصيلات در كالج ”ولزلي“ در رشته علوم سياسي درسال 1969 وارد مدرسه حقوق دانشگاه ييل شد، و در اين مكان براي نخستين بار با ”بيل كلينتون“ آشنا شد. او در سال 1973 دكتراي حقوق را از همين دانشگاه دريافت كرد.‌
بعد از مدتي در ”آركانزاس“ در كنار بيل كلينتون كه فعاليت زيادي را براي تبديل شدن به يك سياست‌مدار حرفه‌اي آغاز كرده بود مشغول شد.‌‌
بيل كلينتون و هيلاري در سال 1975 با هم ازدواج كردند. هيلاري در سال 1976 عضو هيئت علمي دانشكده حقوق دانشگاه ”آركانسا“ و همچنين عضو مؤسسه حقوقي (Rose law) ‌شد.
در سال 1974 در اوج رسوايي ”واترگيت“، هيلاري به عنوان دستيار كميته» قضايي كاخ سفيد كه پيرامون ”ريچارد نيكسون“ تحقيق مي‌كرد مشغول كار شد.‌

در سال 1980 بيل و هيلاري صاحب دختري به نام ”چلسي“ شدند.‌‌
در اين موقع همسرش بيل كلينتون به عنوان دادستان كل و بعد از مدتي فرماندار آركانزاس انتخاب شد هيلاري به مدت 12 سال بانوي اول آركانزاس بود. او همچنين هوادار سرسخت تأمين رفاه براي كودكان و آموزش و پرورش مناسب و استاندارد بود.‌
نخستين رئيس‌جمهوري زن در كاخ سفيد؟
هيلاري كلينتون همواره در تلاش است كه به عنوان نخستين زن رييس‌جمهوري آمريكا شود. او به مبارزه در راه حقوق زنان وفادار بود و در زمان رياست خود بر وزارت امور خارجه آمريكا نيز همه جا در جهان از حقوق زنان دفاع مي‌كرد.‌
هيلاري كلينتون به عنوان وزير امور خارجه آمريكا بيش از همه وزيران خارجه پيش از خود سفر كرد. كل سفر او 956733 مايل پرواز برآورد شده است. با اين همه كلينتون درباره موضوعات حساسي چون بحران خاورميانه محتاط بود و آن‌ها را به موضوعات اصلي خود تبديل نكرد.‌

پشتيباني اوباما
”باراك اوباما“ روز شنبه 11 آوريل پشتيباني خود را از نامزدي وزير خارجه پيشين خود اعلام كرد و گفت هيلاري كلينتون وزير خارجه برجسته‌اي بود و به اعتقاد او همچنين مي‌تواند رئيس‌جمهوري برجسته شود.‌
”فرانك والتر اشتاين‌ماير“، وزير امور خارجه آلمان نيز از نامزدي هيلاري كلينتون براي رياست جمهوري آمريكا استقبال و براي او موفقيت آرزو كرد. اشتاين‌ماير به روزنامه آلماني “بيلد آم زونتاگ” گفت: <هيلاري كلينتون در مقام وزير امور خارجه نه فقط خود را به عنوان شريكي قابل اعتماد براي اروپا و دوستي براي آلمان نشان داد، بلكه در بحران‌هاي جهاني ـ از افغانستان گرفته تا خاورميانه ـ نيز باريك‌بيني خود را ثابت كرد.>‌
هيلاري كلينتون بر خلاف دور اول نامزدي خود، اين بار نبايد از داشتن يك رقيب جدي درون حزبي بيم داشته باشد، زيرا تا كنون در صفوف حزب دمكرات رقيبي جدي براي او ديده نشده است. ”جو بايدن“، معاون باراك اوباما نيز ظاهراً تصميم دارد نامزد انتخابات رياست جمهوري شود، ولي نظرسنجي‌ها نشان مي‌دهد كه او عملاً در برابر كلينتون شانسي ندارد.
به گفته كارشناسان، هيلاري كلينتون بايد در كارزار انتخاباتي بكوشد مردم را متقاعد كند كه در رويكردهاي سياسي خود راه‌هاي تازه‌اي را خواهد آزمود. هيلاري كلينتون در ديباچه چاپ تازه كتاب خود به نام “گزينش سخت” كه چندي پيش منتشر شد، خاطر نشان ساخته كه ايجاد شانس برابر براي همه آمريكايي‌ها يكي از نكات كانوني مبارزات انتخاباتي او خواهد بود.‌‌
وي كه به تازگي مادربزرگ شده است در رابطه با نوه خود “شارلوت” مي‌گويد: <من بيش از پيش اعتقاد دارم كه آينده ما در قرن بيست و يكم به اين وابسته است كه تضمين كنيم هر كودكي كه در كوه‌هاي ”آپالاچن“، يا در ”دلتاي ميسوري“، يا در دره ”ريوگرانده“ بزرگ مي‌شود، با “شارلوت” از شانس برابر براي موفقيت برخوردار باشد.>

از اردوي جمهوري‌خواهان چه خبر؟
نزد جمهوري‌خواهان تا كنون دو سناتور به نام‌هاي ”تد كروز“ و ”رند پاول“ نامزدي خود را اعلام كرده‌اند. هر دو آنان از چهره‌هاي محبوب در ميان جناح محافظه‌كار “تي پارتي” هستند. قرار است ” ماركو رابيو“، سناتور ايالت فلوريدا نيز به جمع آنان اضافه و وارد كارزار انتخابات شود.‌
يكي ديگر از نامزدهاي احتمالي جمهوري‌خواهان ”جب بوش“، فرماندار پيشين و برادر ”جرج دبليو بوش“، رئيس‌جمهوري پيشين ايالات متحده آمريكاست.

Apr 17

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 926 U.S.A.

 

926 copy

926 back cover
كيفيت مرگ

 دنيا دو روز است؛ از ابتداي گريه ي تولد، تا وقتي كه گوشِ جسمِ خالي از جان ما، پر مي‌شود از صداي گريه كساني كه ما را دوست دارند… همه اش دو روز است و آنقدر كوتاه كه گويي در چشم به هم زدني سپري مي‌شود.
اما همين دو روزِ عمر كوتاه، براي ما چنان بلند و طولا‌ني به نظر مي‌رسد كه در پي كيفيت آنيم. زندگي بهتر، آرزوهاي دور و درازتر و تلا‌ش براي فردايي كه اگرچه از آمدنش نمي‌توانيم مطمئن باشيم؛ اما چنان براي آمدنش برنامه ريزي مي‌كنيم كه گويي تا ابد زنده ايم و مي‌دانيم كه تا هميشه هم خواهيم بود.
البته نه به طريقت صوفيان دنيا سوخته كه دانه بادامي‌را قوت خود مي‌كنند و آسمان شب خدا را رو اندازشان و چه سر بر بستر سنگين يا ناز بالش‌هاي پر قو بگذارند، خواب شان همان است كه هست… چرا كه ما اصولاً‌ آدم هايي معمولي هستيم. ساده و خودماني و زنده ايم به روِياهايمان، اميدهايمان و عشق هايمان. پس از اين منظر و در مقام انسان هايي از اين دست كه من و شما هم همين هستيم، نه تنها به فكر فردا بودن عيب نيست، بلكه حسن هم محسوب مي‌شود. اين كه به كيفيت زندگي خود بيانديشيم و البته از طريق صحيح بتوانيم راه را براي زندگي بهتر هموار كنيم، از اولويت‌هاي زيستن متمدنانه محسوب مي‌شود. اما حرف كوتاه من در مجال اندك كه در درگاه اين شماره مجله با شما به تبادل نظر نهاده‌ام نگاهي ديگر است به همين موضوع كيفيت. اما اين بار نه كيفيت زندگي، كه كيفيتِ مرگ!
هر سال و هر ماه و البته هر روز، خبر درگذشت كسي به گوش مان مي رسد. گويي دنيا با اين پيشرفت‌هاي تكنولوژي اش، علي الخصوص در حوزه فن آوري رسانه‌ها، فقط و فقط آنقدر كوچك شده است كه اخبار بد، هر روز بيش از ديروز گوش دنيا را پر كند. مردان مسلح، 20 كارگر را در بلوچستان پاكستان كشتند، سقوط هواپيما در كوهاي آلپ همين چند هفته گذشته جان دست كم صدو پنجاه نفر را گرفت و يا 31 كشته در برخورد اتوبوس با كاميون در مغرب ايران، اين بار يك سفيد پوست قرباني خشونت پليس آمريكا شد و حتي كساني كه به خاطر ابتلا‌ به بيماري‌هاي لا‌علا‌ج جان خود را از دست مي‌دهند و آنان كه كهولت سن، آنها را به روز وداع رهنمون مي‌شود و …. دنياي ما پر از مردن به دلا‌يل گوناگون است؛ از سيگار و دخانيات و الكل گرفته تا جنگ و انقلا‌ب و زندان و مرگ زير شكنجه. از اين سوي دنيا كه من و شما در آفتاب گرم و هواي بهاري كاليفرنيا روزهايمان را سپري مي‌كنيم، تا آن سوي دنيا در بلندي‌هاي تبت – بام دنيا – كه بر فراز كوه‌هاي هيماليا سرمايي هميشه زمستاني دارد. مرگ هر جا كه انساني هست، هست و البته كه بايد باشد. همچنان كه تولد هم بوده و هست.
به ياد مي‌آورم مرحوم مادرم، در سال هاي پاياني زندگي خود به پاركينسون مبتلا‌ شده بود و روز‌هاي سرشار از سختي و اندوه داشت. در سال‌هاي اول كه هنوز قدرت تكلمش را از دست نداده بود، به دفعات از زبان نازنينش شنيده بودم كه مي‌خواست تا زودتر اين دارفاني را وداع كند… اگرچه جواب من در مقابلش، فرو خوردن اشك فرزند بود بر بالين بيماري مادر و لب گشودن به دلداري هايي كه خودم هم مي‌دانستم بيشتر به روِيا مي‌ماند تا حقيقتي كه بتوان بدان دل خوش كرد. اما تا ماه‌هاي آخر كه ديگر حتي صداي مادر هم نبود، مي‌ديدم كه بر كاغذ پاره‌اي از تقاضايش براي پر گشودن و پرواز در باغ رضوان الهي سخن مي‌گويد. سخت بود سخت! هم براي من كه مي‌ديدم چگونه مادر عزيزتر از جانم در مقابل چشمانم ذره ذره آب مي‌شود و هم براي او كه شمع وجودش هر لحظه بيش از پيش به خاموشي مي‌گراييد. اما دريغ از نسيمي كه در اين خزان لحظه‌ها آن آخرين و آن كشيده‌ترين شعله را در رهايي از بند اين جسم فرتوت سالخورده همراهي كند.
در اين روزها ( 16 ‌ آپريل 2011)”‌ بيژن پاكزاد“ هم ما را ترك كرد. كسي كه براي بسياري از ما ايرانياني كه اينجا درآمريكا، ‌ سال هاست ريشه دوانيده ايم و زندگي ساخته ايم مثل يك سمبل افتخار بود. هر بار از خيابان <سانتامونيكا> عبور مي‌كردم، بيلبورد منقش به تصويرش را ميديدم. به ياد مي‌آوريم كراوات زرد رنگش را در حالي كه با اتكا به سابقه فرهنگي اش كه بر خواسته از شرق عالم بود، غرب عالم را فتح همت خود كرد. بيژن بارها گفته بود كه عاشق آمريكاست. عاشق سرزميني كه به او اجازه رشد و بالندگي داد، عاشق فرهنگي كه توانست با حفظ سنت هايش در آن آينده‌اي باشكوه براي خود ترسيم كند و طرح بر خواسته از فرهنگ و باورش را تا روي معتبرترين فرش قرمزهاي آن بالا‌ ببرد. او خوب زيست چون به راستي خوب زيستن را بلد بود و مي‌خواست تا در زندگي اش كيفيت را رعايت كند، همچنان كه در محصولا‌تش هم رعايت مي‌كرد. اما او خوب هم اين دو روز دنيا را ترك كرد. وقتي غزل خداحافظي را خواند كه هنوز لبش از ترانه زندگي خندان بود و هنگامي ‌بار رفتن را بست كه هنوز زانوانش تحمل سنگيني كوله بارش را داشت. اين هم مرگ او، مرگي با كيفيت! خوب و آرام…
اگرچه هرگز خبر درگذشت هيچ عزيزي نمي‌تواند حتي به‌اندازه دانه ارزني شادي بيافريند، اما براي كساني همچون من كه در خاطره شان نگاهي مثل نگاه‌هاي روزهاي آخر حيات مادرم و رنج وسختي اي كه آن وجود نازنين و نحيف تحمل مي‌كرد، هست… خوب مي‌دانند كه بيژن چه راحت و آرام اين دنياي فاني را به سوي سراي هميشگي اش ترك كرده است. اميد كه روحش شاد باشد و همه ما اين چنين با لب خندان از سرود شاد زيستن و غزل خوانيِ دست يابي به آرزو هاي مان به وقت خداحافظي واپسين برسيم.
شهبد نوري

Apr 10

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 925 U.S.A.

925 copy

آرش آتيلا ”سمفوني بزرگ ايران“ را مي خواند

”آرش آتيلا“ يكي از خوانندگان جوان اما پرسابقه ايراني است كه اين روزها از لس آنجلس صداي خود را به كوچه پس كوچه هاي ايران رسانده است.
آرش از آن دسته خوانندگاني است كه وقتي نامش در فهرست يك برنامه هنري است، گردانندگان آن برنامه از موفقيت برنامه خود مطمئن مي شوند، چراكه با صداي گرم و اكت منحصر بفرد در گرم نگه داشتن صحنه تبحري ويژه دارد.
او را در ”گالري عشق“ و در حالي كه مشغول انتخاب لباس هايي با طرح هاي ملي و اشعار ميهني براي ويدئو كليپ ”اركستر سمفوني بزرگ ايران“ بود، ملاقات كرديم. در حالي كه از راهنمايي هاي حرفه اي مشاوراني مانند آقاي ”بهمن بنت“ براي طراحي لباس هاي اين ويديوي ملي ميهني بهره برده است.
آرش يكي از مهمترين دلايل موفقيت خود را روي صحنه، تجربه اش در زمينه بازيگري در ايران دانسته و مي گويد:‌ ”من از سال 1380 با تأتر ”دندون طلا“ به كارگرداني ”داوود ميرباقري“ به طور حرفه اي به عالم هنر تأتر و سينما پا گذاشتم و به مدت 10‌ سال تا سال 1390‌ كه از ايران خارج شدم در اين حرفه تجربه كسب كردم.“
در كارنامه هنري آرش آتيلا، آثاري چون ”سگ كشي“ با كارگرداني ”بهرام بيضايي“، ”مسافر ري“ به كارگرداني ”داوود ميرباقري“، ”پناهنده“ به كارگرداني ”رسول صدر آملي“، ”گوشه نشينان“ به كارگرداني ”سيروس مقدم“ و … خودنمايي مي كنند.
با اينكه تجربه حرفه اي آرش در زمينه سينما و تأتر براي او شهرتي مثال زدني در جامعه جوان ايران به همراه آورد و بسياري از منتقدان سينمايي، او را يك سوپر استار آماده ظهور قلمداد مي كردند، اما دغدغه اصلي وي پرداختن به موسيقي بود، عنصري از هنر كه او باور دارد قلب مخاطبان را لمس مي كند و به لحظه هاي تنهايي مردم راه مي يابد.
سابقه آشنايي و فعاليت آرش در زمينه موسيقي به دوران كودكي او باز مي گردد، وقتي كه فقط 7‌ سال سن داشت و سعي مي كرد تا ترانه هاي ”ابي“ را با لحن كودكانه خود بازخواني كند. او در اين باره مي گويد: ”اولين ترانه اي كه ياد گرفتم بخوانم ترانه ”بانوي شرقي“ از آثار ابي نازنين بود، شايد باورش سخت باشد كه يك بچه كلاس اول دبستاني بتواند كار به آن سختي را بخواند، اما آنقدر محسور صدا و لحن ابي بودم كه بارها و بارها نوار كاست آن را گوش ميدادم و همزمان با آن مي خواندم. اين اولين تجربه خوانندگي من بود اما هنوز تا ورود به دنياي حرفه اي فاصله زيادي داشتم. اگرچه از همان دوران گروه سرود مدرسه بخشي از زندگي اجتماعي من بود اما از كلاس سوم راهنمايي بود كه به آموزش موسيقي روي آوردم و در كلاس هاي درس سولفژ استاد ”شمس“ شركت جستم. در اين كلاس ها بود كه صدايم را شناختم و توانستم خود را و جايگاه حنجره خود را پيدا كنم. اما متأسفانه در ايران شرايط زندگي، تحصيل و ادامه كار در سينما براي مدتي مرا از موسيقي حرفه اي دور كرد.
تلاش من براي ساختن اولين آلبوم با عدم صدور مجوز وزارت ارشاد در ايران متوقف شد و روياهاي آهنگيني كه در سر داشتم پشت پرده بازيگري و ادامه تحصيل در رشته ادبيات نمايشي دانشگاه سوره پنهان ماند.“
با اين حال آرش آتيلا دغدغه حقيقي خود را فراموش نكرد و همواره اعتقاد داشت كه روياي اصلي او رسوخ به قلب كساني است كه در لحظه هاي تنهايي خود يك موسيقي خوب را انتخاب مي كنند.
در سال 1390‌ خورشيدي، آرش به دلايل مختلف مجبور به ترك ايران شد و براي ادامه زندگي دوبي را در نزديكي مرزهاي ايران انتخاب كرد. او كه از نوجواني با ورزش انس و الفت ديرينه داشته است و به طور حرفه اي هم كشتي گيري مي كند، در دوران حضور خود در دوبي با پيشنهاد فوق العاده يك كمپاني سويسي در طراحي لباس مواجه مي شود كه از او براي كار مدلينگ دعوت به همكاري مي كند. دوره 3‌ ساله فعاليت به عنوان يك مدل حرفه اي، اين كمك را به آرش كرده است كه زواياي گوناگون فعاليت حرفه اي روي استيج را بشناسد و به نگاه و توجه مخاطبان تسلط پيدا كند.
دست روزگار ديرزماني از زندگي در غربت نگذشته است كه كشتي سرنوشت آرش را در سواحل آقيانوس آرام و در لس آنجلس به ساحل مي رساند و اين آغاز فعاليت حرفه اي براي آرش شهرتي استثنايي به ارمغان مي آورد.
آرش اولين كار خود در لس آنجلس را با ”كاوه حقيقي“ آغاز كرد كه نام آن را ”خنده هاي قشنگ تو“ گذاشت و براي اين ترانه شعري از ترانه سراي ساكن لس آنجلس خانم ”رويا“ را انتخاب كرد. اين ترانه را كه ”بابك خرمي“ آهنگسازي كرده است مي توان به عنوان اولين اثر حرفه اي آرش آتيلا در آمريكا قلمداد كرد. اين ترانه با استقبال خوب شنوندگان ”راديو جوان“ به يكي از بهترين ترانه هاي سال تبديل شد كه مخاطبان بسياري را با سايد جديدي از فعاليت هنري آرش آتيلا آشنا ساخت.
ترانه هاي بعدي آرش آتيلا به ترتيب زير هستند:
غريبه بازار (شعر از آرش آتيلا و تنظيم كاوه حقيقي)، الكي بخند (شعر از كاشاني، ملودي و تنظيم مهران جمالي)، يه لحظه (شعر از احمدي، آهنگساز و تنظم كاوه حقيقي)، داداشي (شعر و ملودي از آرش آتيلا با تنظيم كاوه حقيقي)، چش قهوه اي (شعر از كيانوش، ملودي آرش آتيلا و تنظيم كاوه حقيقي)، يك ترانه بندري به نام ”منير جون“ (شعر از سينا بيات، آهنگساز شوبرت آواكيان) و جديدترين كار او به نام ”اركستر سمفوني بزرگ ايران“ (شعر از استاد خسرو فرشيد ورد، آهنگسازي و تنظيم كاوه حقيقي) و كار در دست تهيه او به نام ”دختر تهروني“ (شعر از ميلاد مجد با آهنگسازي و تنظيم كاوه حقيقي.)
داداشي كه ترانه اي است كه آرش به برادر خود تقديم كرده است، با كارگرداني ”كوجي زادوري“ به يك موزيك ويديوي تأثيرگذار تبديل شده است كه در فيسبوك و يوتيوبِ آرش قابل ديدن است.
آرش در دو سال گذشته اجراهاي زنده متعددي داشته است، از مهرگان گرفته تا جشن نوروز، تقريباً اكثر برنامه هاي مهم ايراني با حضور او روي صحنه همراه است كه با گرم ترين حالت ممكن مخاطبان را به اوج هيجان موسيقي مي رساند. تا آنجا كه بسياري از برنامه گذارانِ ايونوت هاي ايراني با خيال راحت از رضايت مخاطبانشان در صدر ليست خوانندگان دعوتي خود، آرش را انتخاب مي كنند.
آرش آتيلا اين روزها همه ي هم و غم خود را صرف توليد موزيك ويديوي ”ايران“ كرده است كه به گفته او يك كار متفاوت و ملي و ميهني است. براي اين كار او از همكاري و راهنمايي چندين مشاور هنري و فرهنگي استفاده كرده است. تهيه كنندگي اين پروژه بزرگ را آقاي ”نادر قرابتي“ به عهده گرفته و از ”محمد رضا ابراهيميان“ براي كارگرداني اين اثر دعوت شده است تا محصول صدا و هنر آرش آتيلا با همياري آنها به اعتلاي نام ايران و حس ميهن دوستي جوانان ايراني در جهان بيانجامد.
”مجله بين المللي تهران“ براي اين استعدادِ ويژه هنر و موسيقي ايراني در لس آنجلس، آرزوي روزهاي موفق و درخشان دارد.

Facebook/Arashatila
Youtube/Arashatila

عكس روز جلد و داخل از سپيده نوروزي
شهبد نوري

Apr 03

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 924 U.S.A.

Shahbod Noori 924
دير شد
شهبد نوري
آن روزها ، دو سه ماه مانده به عيد، حساب ايام را نگه مي‌داشت.
54 روز مانده به عيد، سي و دو روز، بيست و چهار روز، يك هفته …
حالا، حساب از دستش در رفته بود. دي و بهمن، آمده و رفته بودند ، اسفند بود. چندم؟ درست نميدانست. اين خيلي عجيب بود. انگار يكباره به ياد آورد كه بايد نشاني از “روز نو” بيابد تا مطمئن شود كه نوروز در راه است.
به سختي از جا برخاست. كنار پنجره رفت، پردهها را كنار زد، خواست تا درختي، گلي، شكوفه اي ببيند و مطمئن شود كه نوروز در راه است.
آسمان، انگار فرقي با ديروز و روزهاي قبل از آن نداشت. درختان را خوب نميديد . نميدانست آيا جوانه هاي شكوفه، سر زده اند يا نه؟ هوا هواي ديگري بود، نه سختي سرماي زمستان را داشت، نه انگار نشانياز بهار و نوروز ملموس بود.
نميخواست از كنار پنجره كنار برود. هنوز اميدوار بود كه بهارِ بيرون بهاري تازه را به دلش راه دهد. اما درد پا مگر مي‌گذاشت، پنجره را رها كرد. به اتاق برگشت. اتاقيكه انگار روزي و روزگاري بهار را با همه ي دلپذيري هايش در خود جا مي‌داد.
دستمالي برداشت. كنار ميز رفت. قاب عكس كوچك روي ميز را برداشت. لحظاتي به آن خيره شد. اين انگار تنها يادگار روزهايي بود كه بهار، بهار بود.
با دستمال، خاك روي شيشه را زدود. تصوير جواني بود، خوش سيما. بي اختيار لبخند زد. تصوير، تصوير همسري بود كه سالها پيش از دست داده بود. همسرش، چه ايامي، چه دوراني، چه بهاراني، چه نوروزي!
دستي به صورت كشيد، چين و چروك صورتش به يادش آورد كه سال ها، با صاحب تصوير تفاوت سن دارد. او در جواني رفته بود و وي مانده بود تا در پيري نوروز را بي او تجربه كند.
يادش آمد، با چه شوقي بهار را گرامي‌ مي‌داشت، با چه شورهايي، با چه اميدهايي و با چه آرزوهايي.
يك آن، انگار از تونل زمان، به سالها قبل پرتاب شده بود. يك نيرو در درونش فرياد ميزد بايد كه برخاست. بايد كه دوباره دست به جارو برد. خانه تكاني كرد. سفره اي مهيا كرد. هفت سيني چيد.
شيريني و نقلي مهيا كرد و به انتظار ماند.
اما به انتظار چه كسي؟
بياختيار چشمش به در ماند. ماه ها بود كه كسي اين در را به صدا در نياورده بود. روزگاري اين در روي پايه نميماند، اين ميآمد و آن ميرفت. جواني بود و شور بهاري، حالا اما، از آن همه فقط و فقط خاطراتيمانده است و بس، اما مگر بچه ها نيستند… نه ، نه ، هستند اما كجا؟
سال قبل با هر زحمتي بود سفره اي انداخت، حتي با پس انداز اندكش، پول نو فراهم كرد و لايكتاب آسمانيگذاشت و به انتظار سال تحويل ماند.
سال تحويل شد و دوباره تنها ماند و ساعتي پس از آن و ساعت هايي پس از آن و روزهايي پس از آن.
دلش ميشكست، گاه قطره اشكي صورتش را نمناك مي‌كرد اما به خود نهيب ميزد، بچه ها گرفتارند! در غربت مشكل است. راه ها طولاني است. ميآيند. بالاخره ميآيند. هر صدايي او را به برخاستن وامي‌داشت اما آن سوي در، صدايي نبود. تلفن هم به صدا نميآمد.
گاه با خود ميانديشد نكند ، نكند من مرده ام و آنچه اكنون در ذهن دارم خاطره اي به جا مــانــده از روزهـاي رفـتـه است اما همسايه مهربان كه به سراغش ميآمد، با تحفه اي، به ياد ميآورد كه هنوز هست، نوروز هست. امسال اما، هنوز هم سفرهاي نچيده بود، براي كي؟ براي چي؟
پيش از اين با خود ميانديشد در بهار، طبيعت لباس نو به تن ميكند و شور نوروزي در درون پديد ميآورد، امسال اما فهميد كه بهار درون است كه بيرون را رنگ آميزي ميكند، نقاشي ميكند. تا درون بهار نشود، بهار، بهار نشود. دوباره سر جايش برگشت، دوباره نشست و دوباره به انتظار صداي آمدن ، به صفحه ي سفيد و كوچك ساعت روميزيخيره شد. چند ساعتي بيشتر به سال تحويل نمانده بود.
همهي نيرويش را جمع كرد. دوباره به دست هايش فشاري آورد. از جا برخاست. نه مثل هميشه با عجله. با قدرت كشوي ميزها را بيرون كشيد، از هر كشو چيزيبيرون آورد، آئينه اي، ظرفي، شمعي، سماق و سنجد و سركه يسال قبل هم كه بود، اما…؟
واي كه امسال ، در طول همه ي سال هايش اولين سالي بود كه گندم به آب نزده بود. مادرش، آن روزها كه بود مي‌گفت: خوش يُمن نيست. خانه بدون هفت سين شوم است و هفت سين بيسبزه نشاني از حيات ندارد.
سبزه را اما ديگر نميشد از كشوي كمدي جست. به فكرش رسيد به مغازه اي برود سبزهي آماده اي بخرد اما، گوينده راديو اعلام ميكرد چند دقيقه مانده به تحويل سال نو…
فرصتي نبود. حتي براي كندن سبزهاي از زمين فرصت نبود. هفت سين امسال ، بيسبزه نشانياز حيات نداشت …
بچه ها ولي آمدند، در زدند. آمده بودند تا مادر بزرگ را ببينند بچه ها به اصرار نوه ها به سراغ مادر بزرگ آمدند.
اما انگار آن قدر دير شده بود كه ديگر كسي نبود تا در را باز كند.

Apr 01

به بهانه روز سيزده بدر ايرانيان زيبا در جامعه بدتركيب ما

در جوار برگزاري مراسم زيباي سيزده بدر، رسم براين است كه نحوست فكري و خباثت طينت ها و بدجنسي هائي را هم كه شيطان درون در وجود ما سر نخ آن را در دست دارد، از وجود خود بزدائيم و با پاكسازي غبار انديشه و گردگيري فكري، همزمان با دور انداختن عينك سياه بدبيني، با نگرشي شفاف و اميدوار كننده به دنيا و اطرافيان خود بنگريم.
بدون شك خوانندگان گرامي‌ديربازي است كه از عنفوان كودكي تا به امروز سخنان پند آموز و دستورالعمل هاي ياد شده را كه گوئي چون نسخه اي شفابخش مرهم تمام دردها‌و ناخوشي هاي ما است، بسيار شنيده اند.
اما گاه چنين به نظر مي‌رسد، به رغم آنكه هزاران سال است كه نياكان ما از پندار نيك، گفتار نيك،كردار نيك و پرورش روحيه مهرورزي و شادي بخشي و خصلت جوانمردي وآزادگي و رهائي از شر اهريمن وجودمان، نه تنها در ايام نوروز و روز سيزدهم‌فروردين، بلكه در تمام روزهاي سال با ما سخن گفته‌اند، ولي گويا هنوز ما آدرس كيمياگري را كه براي ما اين كيمياهاي سعادت را به ارمغان آورد و يا عطاري را كه نسخه شفابخش دردهايمان را بپيچد، پيدا نكرده ايم .
برخي از كليدداران گنجينه فضل و خردمندي براين باور مي‌باشند كه ما در شمار آن دسته‌از مردم هدفمند دنيا هستيم كه همواره در تكاپوي دست يابي به يك تمدن بزرگ و يا مدينه فاضله بوده ايم، ولي در فراز و نشيب هاي تاريخي، گاه نيز آدرس هاي درست را گم كرده ايم.
اما نگارنده بدون آنكه قصد فلسفه بافي داشته‌باشد، براين باور مي‌باشد كه نه تنها ما ايراني ها، بلكه تمام انسان هاي كره خاكي، به واسطه عقل و معرفتي كه دارند، مي‌توانند مسير مستقيم و درست راه يابي به تعالي و كاميابي را در وجود خود جستجو كرده و راه را از چاه جدا ساخته‌و جاده هموار و امن پيشروي كاروان زندگي را پيدا كنند.
در اينجا وقتي از كاروان زندگي صحبت مي‌كنيم، از فوت و فن قافله سالاري و همسفري با اعضاي كاروان هم بايد آگاهي داشته‌باشيم.
به زبان ساده تر، مي‌بايستي به دور از هر نوع تفرقه جوئي و خودمحوربيني، از خلقيات سازنده و متشكل براي تركيب درست دادن به جامعه خود كه در جاده پرفراز و نشيب زمانه پيش مي‌رود، برخوردار باشيم.
نگارنده در حالي كه از يكسو اعتقاد راسخ دارد كه تك تك ما ايراني ها از خصوصيات برتري چون هوشمندي،پيشرفت گرائي،هدفمندي و خصائل زيبائي براي دستيابي به مدنيت و تجدد، برخورداريم، اما بايد اذعان نمائيم كه ما از شمار منحصر به فردترين، ملت هائي هستيم كه با فوت و فن اتحاد و اتفاق و تركيب درست دادن به جامعه خود، آشنا نيستيم.
ما ايراني ها، تك تك، زيباترين مردمان دنيا هستيم كه در جامعه اي بدتركيب، زندگي مي‌كنيم.
بسياري از ايرانيان در سراسر دنيا، و به ويژه جوانان پيشرو در جامعه متمدن و پيچيده اي مثل آمريكا، در شمار شخصيت هاي نخبه و موفقي به شمار مي‌آيند كه اغلب آنان جائي براي رشد و حضور امن و سالم در تركيب ناهنجار جامعه ايراني پيدا نكرده‌اند و مي‌بينيم كه يكي پس از ديگري به قافله سالاران كاروان هاي ترقيخواه در جوامع خارجي مي‌پيوندند.
با يك كالبد شكافي سريع مي‌توان دريافت كه خلقياتي چون زبان به دروغ آلودن، تملق و چاپلوسي، تعارفات كليشه اي، گزاف گوئي ها، رياكاري و دوروئي و اجنبي پرستي، تنفر از خودي و خودنمائي ها و خودشيفتگي ها و امراض و ناخوشي هائي از اين دست، جملگي غده هائي هستند كه در وجود خودمان ريشه دوانده اند و جوانان را هم به مسير گريز از اين جامعه بدتركيب كشانده اند.
چند وقت پيش وقتي در يكي از جلسات درس جامعه شناسي، اينجانب از حكمت برگزاري مراسم روز سيزده بدر كه با فضيلت پاكسازي احساس و انديشه و نحوست زدائي از وجود ما عجين شده، سخنان ياد شده را عنوان مي‌كردم، يك دانشجوي جوان ايراني مرا مخاطب قرار داد و پرسيد:
<اما پدر من، براين باور است كه اگر ما صادق و راستگو باشيم، ديگران ما را هالو و جاهل تصور خواهند كرد! يا آنكه اگر زيادي اهل كمك و احسان به ديگران، مخصوصاً به هم وطنان ايراني باشيم، آنها ضمن سپاسگزاري توخالي و به كار بردن الفاظ تشكرآميز‌كليشه اي و تكراري، پشت سر ما با ريشخند و تمسخر، از ما با صفاتي نظير< ابله>، <بي عرضه> و <شخصيتي قابل مصرف و سوءاستفاده> نام خواهند برد و و و…>
در پاسخ به اين دانشجوي سرگشته‌و پريشان خاطر گفتم:
”شايد نسخه شفابخش التيام دردهاي مزمن و تجديد نظر در خلقياتي كه شكل بد و تركيب ناهنجاري به جامعه ما بخشيده، نوشداروئي پس از مرگ <سهراب> براي بسياري از بزرگترهاي ما به شمار آيد، اما بدون شك براي ساختار و تركيب درست جامعه اي كه نسل آينده در پيش رو خواهند داشت، قابل تجربه و آزمون و سازنده خواهد بود.“
اميد‌آنكه نه تنها به دليل فرا رسيدن روز <سيزده بدر> بلكه در تمام روزهاي سال، اگر از عهده آموزش درس هائي درباب مناسبت ها و سير حكمت سازنده زمانه به جوانان برنمي آئيم، لااقل سرمشقي براي ادامه تخريب و ويرانگري و زشت تر ساختن جامعه اي كه فرزندان ما در آن رشد خواهند كرد، نباشيم
شهبد نوري

Mar 27

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 923 U.S.A.

923
به بهانه روز سيزده بدر

ايرانيان زيبا در جامعه بدتركيب ما..
در جوار برگزاري مراسم زيباي سيزده بدر، رسم براين است كه نحوست فكري و خباثت طينت ها و بدجنسي هائي را هم كه شيطان درون در وجود ما سر نخ آن را در دست دارد، از وجود خود بزدائيم و با پاكسازي غبار انديشه و گردگيري فكري، همزمان با دور انداختن عينك سياه بدبيني، با نگرشي شفاف و اميدوار كننده به دنيا و اطرافيان خود بنگريم.
بدون شك خوانندگان گرامي‌ديربازي است كه از عنفوان كودكي تا به امروز سخنان پند آموز و دستورالعمل هاي ياد شده را كه گوئي چون نسخه اي شفابخش مرهم تمام دردها‌و ناخوشي هاي ما است، بسيار شنيده اند.
اما گاه چنين به نظر مي‌رسد، به رغم آنكه هزاران سال است كه نياكان ما از پندار نيك، گفتار نيك،كردار نيك و پرورش روحيه مهرورزي و شادي بخشي و خصلت جوانمردي وآزادگي و رهائي از شر اهريمن وجودمان، نه تنها در ايام نوروز و روز سيزدهم‌فروردين، بلكه در تمام روزهاي سال با ما سخن گفته‌اند، ولي گويا هنوز ما آدرس كيمياگري را كه براي ما اين كيمياهاي سعادت را به ارمغان آورد و يا عطاري را كه نسخه شفابخش دردهايمان را بپيچد، پيدا نكرده ايم .
برخي از كليدداران گنجينه فضل و خردمندي براين باور مي‌باشند كه ما در شمار آن دسته‌از مردم هدفمند دنيا هستيم كه همواره در تكاپوي دست يابي به يك تمدن بزرگ و يا مدينه فاضله بوده ايم، ولي در فراز و نشيب هاي تاريخي، گاه نيز آدرس هاي درست را گم كرده ايم.
اما نگارنده بدون آنكه قصد فلسفه بافي داشته‌باشد، براين باور مي‌باشد كه نه تنها ما ايراني ها، بلكه تمام انسان هاي كره خاكي، به واسطه عقل و معرفتي كه دارند، مي‌توانند مسير مستقيم و درست راه يابي به تعالي و كاميابي را در وجود خود جستجو كرده و راه را از چاه جدا ساخته‌و جاده هموار و امن پيشروي كاروان زندگي را پيدا كنند.
در اينجا وقتي از كاروان زندگي صحبت مي‌كنيم، از فوت و فن قافله سالاري و همسفري با اعضاي كاروان هم بايد آگاهي داشته‌باشيم.
به زبان ساده تر، مي‌بايستي به دور از هر نوع تفرقه جوئي و خودمحوربيني، از خلقيات سازنده و متشكل براي تركيب درست دادن به جامعه خود كه در جاده پرفراز و نشيب زمانه پيش مي‌رود، برخوردار باشيم.
نگارنده در حالي كه از يكسو اعتقاد راسخ دارد كه تك تك ما ايراني ها از خصوصيات برتري چون هوشمندي،پيشرفت گرائي،هدفمندي و خصائل زيبائي براي دستيابي به مدنيت و تجدد، برخورداريم، اما بايد اذعان نمائيم كه ما از شمار منحصر به فردترين، ملت هائي هستيم كه با فوت و فن اتحاد و اتفاق و تركيب درست دادن به جامعه خود، آشنا نيستيم.
ما ايراني ها، تك تك، زيباترين مردمان دنيا هستيم كه در جامعه اي بدتركيب، زندگي مي‌كنيم.
بسياري از ايرانيان در سراسر دنيا، و به ويژه جوانان پيشرو در جامعه متمدن و پيچيده اي مثل آمريكا، در شمار شخصيت هاي نخبه و موفقي به شمار مي‌آيند كه اغلب آنان جائي براي رشد و حضور امن و سالم در تركيب ناهنجار جامعه ايراني پيدا نكرده‌اند و مي‌بينيم كه يكي پس از ديگري به قافله سالاران كاروان هاي ترقيخواه در جوامع خارجي مي‌پيوندند.
با يك كالبد شكافي سريع مي‌توان دريافت كه خلقياتي چون زبان به دروغ آلودن، تملق و چاپلوسي، تعارفات كليشه اي، گزاف گوئي ها، رياكاري و دوروئي و اجنبي پرستي، تنفر از خودي و خودنمائي ها و خودشيفتگي ها و امراض و ناخوشي هائي از اين دست، جملگي غده هائي هستند كه در وجود خودمان ريشه دوانده اند و جوانان را هم به مسير گريز از اين جامعه بدتركيب كشانده اند.
چند وقت پيش وقتي در يكي از جلسات درس جامعه شناسي، اينجانب از حكمت برگزاري مراسم روز سيزده بدر كه با فضيلت پاكسازي احساس و انديشه و نحوست زدائي از وجود ما عجين شده، سخنان ياد شده را عنوان مي‌كردم، يك دانشجوي جوان ايراني مرا مخاطب قرار داد و پرسيد:
<اما پدر من، براين باور است كه اگر ما صادق و راستگو باشيم، ديگران ما را هالو و جاهل تصور خواهند كرد! يا آنكه اگر زيادي اهل كمك و احسان به ديگران، مخصوصاً به هم وطنان ايراني باشيم، آنها ضمن سپاسگزاري توخالي و به كار بردن الفاظ تشكرآميز‌كليشه اي و تكراري، پشت سر ما با ريشخند و تمسخر، از ما با صفاتي نظير< ابله>، <بي عرضه> و <شخصيتي قابل مصرف و سوءاستفاده> نام خواهند برد و و و…>
در پاسخ به اين دانشجوي سرگشته‌و پريشان خاطر گفتم:
”شايد نسخه شفابخش التيام دردهاي مزمن و تجديد نظر در خلقياتي كه شكل بد و تركيب ناهنجاري به جامعه ما بخشيده، نوشداروئي پس از مرگ <سهراب> براي بسياري از بزرگترهاي ما به شمار آيد، اما بدون شك براي ساختار و تركيب درست جامعه اي كه نسل آينده در پيش رو خواهند داشت، قابل تجربه و آزمون و سازنده خواهد بود.“
اميد‌آنكه نه تنها به دليل فرا رسيدن روز <سيزده بدر> بلكه در تمام روزهاي سال، اگر از عهده آموزش درس هائي درباب مناسبت ها و سير حكمت سازنده زمانه به جوانان برنمي آئيم، لااقل سرمشقي براي ادامه تخريب و ويرانگري و زشت تر ساختن جامعه اي كه فرزندان ما در آن رشد خواهند كرد، نباشيم
شهبد نوري

Mar 20

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 922 U.S.A.

922 copy
”دختر ايرانم“ فريده منتشر شد
با فرا رسيدن سال نو و ايام نوروز، شايد بيش از هر زمان ديگري شوق موسيقي هاي زيبا و تأثيرگذار در جامعه فراگير مي شود، از همين رو در اين شماره ي نوروزي ”مجله بين المللي تهران“ به سراغ يكي از خوانندگان خوب كشورمان رفته ايم كه با اينكه در سواحل شرقي آمريكا زندگي مي كند اما دل بسياري از ساكنان سراسر آمريكا، بـا شخصيت مهربان و موسيقي دلنشين او آشناست.
”فريده گيوه چي“ هنرمندي صاحب سبك، زيبا و خوش صداست كه ترانه هايي كه اجرا مي كند در ميان ايرانيان محبوبيت بسياري دارد. فريده در نخستين كلام با اشاره به فرا رسيدن سال نوي خورشيدي مي گويد: ”اجازه بدهيد قبل از هر چيز عيد نوروز را به همه ايرانيان در سـراسر جهان خصوصاً خوانندگان ”مجله بين المللي تهران“ تبريك بگويم و سالي بهتر از تمام سال ها براي ايشان آرزو كنم. مطمئنم كه امسال سال خوبي براي همه ي ايرانيان خواهد بود چرا كه به ياد دارم در گذشته هاي نه چندان دور، مادر بزرگ ها مي گفتند ”عيد كه به شنبه افتاد، خدا به خنده افتاد!“ اين يك ضرب المثل قديمي است اما انديشه و فلسفه اي كه پشت آن است باور دارد كه هر صد سال يك بار عيد به روز شنبه مي افتد كه به گونه اي متمايز كردن يك سال در ميال صد سال را خبر مي دهد. به هر روي امسال هم عيد به شنبه افتاده و شايد عمر ما كفاف تكرار اين رويداد را ندهد، پس بياييد اين رخداد را به فال نيك بگيريم و سالي پر از خوبي و شادي را آغاز كنيم.“
فريده با صورتي مهربان، لباني پر از لبخند و قلبي كه از عشق هموطنان گرم است، ادامه مي دهـد: ”همـه ما عيدي را دوست داريم. يك سنت است كه از بچگي آن را دنبال كرده ايم و هنوز هم ادامه دارد. من هم به همين دليل امسال عيد، دست خالي به لس آنجلس نيامده ام. براي سال جديد خورشيدي، آلبوم تازه اي از كارهاي خود را به نام ”دختر ايرانم“ آماده كرده ام كه از هـم اكـنــون در مــراكـز ايـرانـي در دسـتـرس علاقمندان قرار دارد. خوب طبيعي است كه پس از چند سال سكوت – كه البته خيلي هم ساكت نبودم – اين كار بايد در حد و اندازه توقع هواداران مي بود و به همين دليل تصميم گرفتم چند كار تازه را در كنار تك آهنگ هايي كه در طول چهار سال گذشته منتشر شده بود در يك آلبـوم ويژه كنار هم بگذارم و خوب اميدوارم مـاحصل آنچه در چهار سال گذشته براي آن زحـمـت كـشـيـده شـده اسـت، مـورد پـسـند علاقمندان قرار گيرد.“
فريده گيوه چي يكي از دلايل مهم عدم ارائه آلبوم در 4‌ سال گذشته را عدم رعايت كپي رايت قلمداد كرده و گفت: ”متأسفانه در سال هاي اخير به دليل اينكه آلبوم ها كپي مي شوند و حـقـوق توليدكنندگان آثار رعايت نمي شود، بـاعـث شده كه خوانندگان و هنرمندان تمايل كمتري به عرضه ي آلبوم به بازار داشته باشند. اما چيزي كه موجب شد تا آلبوم ”دختر ايرانم“ را منتشر كنم، حمايت و خواسته ي طرفدارانم بود كه بايد به محبت ها و توجه ايشان پاسخ مي دادم. بعضي از آنها معتقد بودند كه داشتن يك آلبوم موسيقي با عكس هاي حرفه اي در قالب يك اثر كامل و اوريجينال كه با تصاوير جديد خواننده و آهنگسازان و نوازندگان و فعالان يك اثر هنري منتشر شود، موجب آشنا شدن جامعه با هنرمندان و به نوعي قدرداني از تلاش گروهي مي شود كه براي ساختن يك اثر هنري تلاش مي كنند.“
فريده با اشاره به آلبوم تازه ي خود كه هم اكنون منتشر شده و در اختيار علاقمندان است، مي گويد: ”در آلبوم جديدم كه شانزده آهنگ در آن اسـت، بـا هنـرمندان محبوب و عزيزي همكـاري داشتـه ام از جملـه: شهيـاد عـزيز، جمشيد گرگاني، موسي خواننده رپ كه داخل ايران با من همكاري كرد، حميد دياني مدير و مالك استوديو HD ‌ كه هميشه به من ياري رسانده است و البته بايد اضافه كنم كه تنظيم سه اثر در آلبوم جديدم هم ماحصل ذوق و هنر اوست. عارف حقيقي، علي تحويليان، پارسا حـسـنـي، اكبر آونج، سرژيو و فريبرز دوست هنرمند و عزيزم كه از ديگر همكاران من در آلبوم تازه ام بودند.“
فريده ادامه مي دهد: ”شش ويديوي اين آلبوم را Alec Cartio و ”بهنام مكري“ توليد كرده اند كه واقعاً ديدني و زيباست و طراحي جلد CD و هماهنگي كارها هم به عهده دامون گلريز بوده است كه جا دارد همين جا ضمن تبريك سال نو به همه آنها از زحمات يكايكشان قدرداني كنم.“
فـريـده بـا اشـاره بـه تأثيري كه جامعه و مخاطبان روي كار يك هنرمند مي گذارند مي گويد: ”در آلبوم جديد يك ويديوي ويژه اي هـسـت كه با توجه به عكس ها و ويديوهاي سلفي كه مردم از خودشان مي گيرند تهيه كرده ام. در اين ويديو آهنگي را كه دوست داشته ام با خود زمزمه كرده ام و در همان حال و هوا هم ضبط كرده ام كه بي هيچ واسطه اي آن حال و هوا را با هوادارانم به اشتراك گذاشته ام.“
فـريده در ادامه صحبت هاي خود تبريك هاي صميمانه نوروزي و تشكر ويژه خود را از بوتيك Chez Moi‌ و خانم ويدا به خاطر زحماتي كه براي او متقبل شده اند مطرح مي كنـد و مـي گويد: ”كار هنري يك كار تيمي است، ده ها نفر تلاش مي كنند تا اثري ساخته شود كه در دقايق شادي، غم، عشق، محبت و حتي تنهايي و درد، همنشين يك انسان باشد. پس جا دارد در شيرين ترين دقايق سال كه هـمانا نوروز است به ياد همه ي اين عزيزان باشيم.“
فريده گيوه چي كه اين روزها مهمان لس آنجلس است در پايان ضمن تشكر از خوانندگان ”مجله بين المللي تهران“، مي گويد: ”دلم مي خواهد از ”شهبد نوري“ عزيز و همسر گل شان خانم ”مستانه اختبار نوري“ كه واقعاً يك فرشته حـقـيـقـي هستند تشكر كنم و اضافه كنم كه داشتن دوستاني مانند خانواده نوري و همچنين ”افـسـانـه دوسـت“ عزيزم كه در اين سال ها هميشه يار و ياور من بوده است،
مرا براي ادامه فعاليت هاي هنري مصمم كرده و بيش از قبل دلـگـرم مـي كـنـنـد. سـال نـو بر همه ي شما خـوانـنـدگان خوب ”مجله بين المللي تهران“ مبارك باد
شهبد نوري

Mar 13

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 921 U.S.A.

921 copy

Feb 27

Tehran International Weekly Magazine Issue No. 920 U.S.A.

Shahbod Noori 920

Feb 13

Tehran International Bi-Weekly Magazine Issue No. 919 U.S.A.

919

Feb 06

The Original Bi-Bazaar Weekly Issue # 604

604 copy

Jan 30

Tehran International Bi-Weekly Magazine Issue No. 918 U.S.A.

918

Jan 23

The Original Bi-Bazaar Weekly Issue # 603

603 copy

Jan 16

Tehran International Bi-Weekly Magazine Issue No. 917 U.S.A.

917

Dec 26

Tehran International Bi-Weekly Magazine Issue No. 916 U.S.A.

916 copy

Dec 19

The Original Bi-Bazaar Weekly Issue # 602

602 copy

Dec 15

Tehran International Bi-Weekly Magazine Issue No. 915 U.S.A.

915 copy

Dec 05

The Original Bi-Bazaar Weekly Issue # 601

601

Nov 28

Tehran International Bi-Weekly Magazine Issue No. 914 U.S.A.

914

Nov 21

The Original Bi-Bazaar Weekly Issue # 600

600

Nov 15

Tehran International Bi-Weekly Magazine Issue No. 913 U.S.A.

913

Nov 11

تهران“ از ديروز تا امروز ”

هر سال كه به آستانه سالگرد انتشار مجله نزديك مي شويم، ‌باز مروري دارم به تمام سالهاي گذشته كه در ذهنم روان است. به فكر فراز و نشيب هايي مي افتم كه در اين سال ها، من به همراه ساير همكاران مجله،‌اعم از قديم و جديد در آنها سهيم بوده ايم. با اين شماره مجله ما نوزده ساله مي شود.

همانند انساني كه به اين سن وارد مي شود، ‌مجله نيز به دوره پختگي و بزرگسالي خود رسيده است. در جامعه اي كه نوشتن را در آن آغاز كرديم، هيچ تصويري از آينده مجله و ترسيمي از آنچه مقابل راهمان قرار خواهد گرفت، نداشتيم.
وقتي آغاز كرديم دو نفر بوديم و هر كدام در زمينه انتشاراتي فعاليت داشيم هر دو كار فرهنگي مي كرديم و يك شب تصميم گرفتيم ”تهران“ را چاپ كنيم.
براي ما همسويي با جريان جامعه و رسيدن به درك درست از آنچه مردم بدان نياز دارند، تبديل به روندي نه فقط دشوار،‌بلكه چالش برانگيز شد. سعي ما اين بود كه مخاطب خود را در عين انتقال آگاهي لازم، راضي نگه داريم و اين كار را براي ما بسيار دشوار ساخت،‌چرا كه خودمان نيز هنوز آشنايي كافي با فرهنگ ايراني– آمريكايي نداشتيم. در ابتداي راه،‌حتي اين كه بايد چه مطالبي به چاپ رسد تا توجه مخاطب را جلب كند و باعث رضايت آنها شود، براي ما كه بيش از ده سال از وطن دور بوديم، اما هنوز در آمريكا جا نيفتاده بوديم، دشوار به نظر مي رسيد بارها و بارها، تغييرات مختلفي را در مجله ايجاد كرديم و از خوانندگان خواستيم تا با ما در ساخت و شكل دادن به مجله سهيم باشند. خانه اي را مي ساختيم كه علاوه بر معماران اين ملك،‌بايد به استفاده كنندگان آن نيز مي انديشيديم تا با آنها همفكر باشيم.
آنچه امروز به داشتن زير بنايي استوار در مجله كمك كرده است،‌اشتراك و همكاري خوانندگان در شكل دادن به اين بنا بود. ما به عنوان شكل دهندگان بنايي كه تمام عشق خود را در آن، سرمايه گذاري كرده بوديم، از راهنمايي ها و مساعدت هاي خوانندگاني كه به همراه و دوست ما تبديل شده بودند،‌استفاده كرديم و همكاران مجله هر روز به ايجاد تحولي جديد در صدد رسيدن به مجله اي بهتر،‌با ما مشاركت كردند. همكاراني كه برخي از آنها،‌از ابتداي راه با ما همقدم شدند و برخي ديگر در طي زمان به ما پيوستند. هر چند تجربيات ناخوشايندي نيز در روند زمان و همكاري با برخي از ناهمكاران داشتيم، در كل، حضور بسياري از عزيزان براي ما باعث آموزش و رشد و ترقي گرديد.
آنچه امروز،‌از لابه لاي خطوط مجله قابل رويت است و مي توان آنها را با زبان قلب خواند،‌اثراتي از آن عزيزان و رد پايي از عشق و همكاري،‌عاشقان راه است. در كنار اين خوانندگان و همكاران،‌صاحبان مشاغل و سرمايه گذاراني حضور داشتند كه با حمايت خود،‌باعث شدند، چراغ اين خانه روشن بماند و بتوانيم محصولي را با همكاري يكديگر به جامعه عرضه داريم. اگر حضور اين عزيزان و حمايت هاي مالي آنها نبود،‌‌سرمايه اي براي چاپ اين مجله و ادامه مسير نداشتيم و آنها بودند كه هر روز، عشق ما به كار را ارج نهادند و با حضور سبزشان شكوفه هاي درخت اين مجله را به ميوه هايي شيرين تبديل ساختند.
امروز كه بعد از نوزده سال به اين مسير نگاه مي كنم، قدردان تك تك همكاران، صاحبان مشاغل و خوانندگان وفاداري هستم، كه بودنشان باعث بودن ما شده است. وقتي از اين جايگاه به آينده نگاه مي كنم،‌با وجود تمام ترس ها و موهومات، به عشق و وفاداري اين دوستان و ياران اميد دارم و مي دانم كه با وجود آنها، چراغ خانه ما نيز روشن خواهد ماند. شايد در عصر تكنولوژي امروز و با نزديك شدن ايرانيان به فرهنگ آمريكايي و حتي عدم توانايي خواندن و نوشتن زبان فارسي در نسل جديد ايراني–آمريكايي،‌ادامه انتشار مجلاتي به زبان فارسي، عمر چنداني نداشته باشند، اما ما هنوز به عشق خوانندگاني كه هفته را با خواندن مجله سر مي كنند و ساعاتي را با ما همراه مي شوند،‌مجله را انتشار خواهيم داد. سال هاست كه انتشار مجله به يك تفريح و عشق تبديل شده و از كسب درآمد خارج شده است،‌و ما نيز با بودن شما در كنارمان، حركت مي كنيم و تا زماني كه توان داريم و حامياني چون شما كه سال ها با ما همراه بوديد،‌مي توانيم به اين راه ادامه دهيم.
شايد كلمات براي بيان تشكر قلبي و قدرداني،‌اندك و حتي كليشه اي باشند،‌اما باز هم دوست دارم با تمام عشق و از صميم قلب خود تشكر كنم و پيام خود را به خوانندگان و صاحبان مشاغل برسانم كه تا وقتي عشق شما در اين راه با ما همراه باشد، ما نيز با شما همراه خواهيم بود و اميد ما به آينده اي هر چند روشن تر است

شهبد نوري

Nov 07

The Original Bazaar Weekly Issue # 599

599 copy

Older posts «

Follow

Get every new post on this blog delivered to your Inbox.

Join other followers: